تبليغاتX
شکستم و دویدم و فتادم






















شکستم و دویدم و فتادم

سایبان آرامش ما ماییم

 

یک ماه  شایدم دو ماه  نمیدونم چقدر وقته دور بودم از این فضا اما دور بودم ......

یادم رفته بود که یجایی رو داشتم که درد دلامو توش مینوشتم  تا اینکه با یه غم دوباره یادم انداختی.....

چقدر زود گذشت از اون 25 بهمنی که واسم یه یادگاری آوردی که روش نگین بود ...گفتی یه تیکه از قلبمه پس نگهش دار تا روزی که واقعی شه....

گفتی مال من باش ...نه مال کس دیگه .....گفتی بی تو میمیرم ...آره منم گفتم میمیرم بی تو ...بی نفسات ...بی وجودت کنارم....

حالا یک سال گذشته دقیقا یک سال از اون روز   ...اما امروز کجایی تو ...من کجام ...عشقمون کجاست ؟؟؟

چه راحت هر دو مون عوض شدیم ...همون چیزی که مدام واست یه کابوس بود ..مدام میگفتی:توروخدا عوض نشو...

عوض نشدم یعنی نمیدونم اما میدونم تو عوض شدی ...

احساس میکنم دیگه دلامون با هم صاف نیست ....دیگه مثل روزای اول نیستیم ...نیستیم مثل روزای اول...

بهت هشدار داده بودم اما تو جدی نگرفتی ....نمیدونم چی شد اما دوس ندارم این حال و روزو....

احساس میکنم واسه هم مردنامون دیگه شده یه عادت....نمیدونم راه برگشتی داریم ...تو بگو داریم ؟؟

یادم میاد چه عیدی بود عید پارسال ...چقدر غصه داشتیم که از هم دوریم تو گریه میکردی و من از شرم فقط بغض خفم کرده بود ..سعی میکردم گریه نکنم اما بالاخره بغضم شکست.....

یادمه با هم از پشت خط تلفن با گوشیه باز سر سفره هفت سین سال جدیدو شروع کردیم...یادته؟

یادمه قرار شد عیدیامونو تقسیم کنیم  اما آخرش از عیدی تو چیزی نمونده بود و من همرو به تو بخشیدم....

چه خاطراتی داشتیم ...چقدر قشنگ بود ...بغض و گریه زیاد داشت اما ثشنگ بود..دوری داشت اما قشنگ بود....

واسم نوشتی دوست دارم ...ج.اب دادم منم دوست دارم ...اما بذار این عشق همینجوری ناب بمونه ...بی دغدغه زندگی ....پاک...شیرین...ساده...ناب

 

نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 18:44 توسط مریم|

روبروی من نشسته بود....خیلی آروم ..

و من با تمام وجود منتظر یک جواب بودم....منی که نشستن اونم با سکوت واسم ممکن نبود....مریمی که نمیتونستن یه لحظه یه جا نگهش دارن حالا پژمرده روی یک صندلی چوبی نشسته بود و منتظر جواب بود...

با اون روپوش سفید و اون روسری باز به چشمای من نگاه کرد حدس میزنم اون لحظه اونم دلش میخواست واسه مظلومیت چشام گریه کنه......

(باید سریعتر اقدام کنی).....و اگرنه....و دیگه این من بودم که مات به لبهاش نگاه میکردم بدون اینکه چیزی بشنوم....چشامو بستم ...قطره اشکم دیگه بیزار بود از زندون چشمام پس سرازیر شد.....لغزید روی گونم و سرد شد.......

 

 

وقتی بیرون اومدم 2تا چشم منتظر انکار من بود اما دریغ.....

وقتی رسیدم خونه مثل یک جنازه روی تخت افتادم بغض داشت خفم میکرد پتو  رو توی دهنم مچاله کردم و داد زدم .....

داد از غصه هایی که رو دلم بود...داد از ترس تنهایی...ترس از نداشتن... اون فرشته های کوچیکی که با دیدن صورت کوچیکشون ضعف میکردم.....

گریه کردم ...کریه کردم ...اینقدر گریه کردم که بیهوش شدم.....

وقتی بیدار شدم اتاقم تاریک بود ...فکرم خیلی جاها رفت ....من تباه بودم اما تو زندگی داشتی ...تو مثل من نبودی...تو نباید مثل من محروم بشی....باید یکاری میکردم...

وقتی به اطرافم نگاه کردم  بوی متافن بی عدالتی خورد توی صورتم ...خندم گرفت از این دنیای وارونه...از آدمای سیاه سفید که بلور دلاشون کدر و ترکدار شده بود......

به خدا گفتم خدایا چرا من؟؟

چرا این سختی مال منه ...

پس اون دخترایی که نجابتو توی کوله پشتیشون میزارن و سوار اولین اتومبیلی که بوی تند ادکلن ازش بیرون میزنه میشن چی؟

اونایی که اصلا نمیدونن دل چیه ....اونایی که دل آدما واسشون یه خمیر اسباب بازی قرمزه که وقتی ازش خسته میشن لابه لای نایلون میپیچن و میاندازنش توی سطل زباله...

پس تکلیف اونایی که نیازو غریزشونوو مثل یه پرچم دست گرفتن و ابایی از رسوایی ندارن چیه؟...

اونایی که با یه پاک کن قلب آدمک نقاشی بچه ها رو پاک میکنن....

اونایی که با یه چشم پلشت نجابت یه دخترو زیر سوال میبرن یا اونایی که با خیانت اعتماد یه پسرو نابود میکنن

......خدایا پس تکلیف اونا چیه؟!!

گناه من چیه..گناه عشقم گناه احساسی که بین ما داغ شده چی؟؟

طاقت نداشتم باید تمومش میکردم پس بهش گفتم :جداشیم..خواهش میکنم بیا جدا شیم..

پوزخند زد :(شوخی میکنی؟شوخی جالبی نبود)

شوخی نمیکردم :(شوخی نمیکنم)

بغض کرد .التماس کرد .خواهش کرد.....

نمیدونست تو دل من چه خبره .....نمیدونست من به نابودی رسیدم فقط اون آخرین امیدمه که با جدا کردنش میخواستم بی تعلق شم به این دنیا....ای کاش از دل من خبر داشت...

عصبانی شد..تا به حال اینقدر از چشماش نترسیده بودم  محکم دستامو فشار داد......آروم باش دستم درد گرفت..! نمیشنید

سفتی دیوار رو حس میکردم و گرمای خشمشو تو دستام....

نفسش به صورتم میخورد :(دوست دارم   ....تو مال منی...)

بغض کردم کاش میفهمیدی  دوست داشتن واسه احساس من کمه چون من عاشقتم...................

 

 

نوشته شده در هفتم آبان 1389ساعت 11:19 توسط مریم|

نمیدونم چی شده ...احساس میکنم احساسم واسه نوشتن متروک شده ....مثل یه کلبه ی خالی....

وقتی غرق فکر میشم یهو یه چیزی میکشونتم بیرون و بی هدف رهام میکنه ....گیج میشم ....گیجه گیج...

یادمه قول دادم بنویسم ..آره بش قول دادم....ازش پرسیدم اشکالی نداره روایتت کنم ....و اون گفت نه......

بی پرده  میگم وقتی حرف رفتن و زدی فکر میکردم از اون جوونای با آرزوی بزرگی که وسعت آرزوهاشون توی این خاک ...لای آبیه حوض های آبیش... سر سفره های افطار بعضی وقتا خالیش جا نمیشه........

خیال میکردم میخوای پرنده شی از اون پرنده ها که طوق سیاست این دنیا داره خفشون میکنه و میپرن شاید که آزاد شن....

یادته بت گفتم نرو دلم تنگ میشه هیچ وقت باورم نمیشد دلیل رفتنت این باشه....

وقتی حرف زدیم وقتی گفتی رفتنت بهونه ایه واسه زندگیت ...گفتی میری تا از اسارت یچیزایی رها بشی ساده بگم اول باورم نشد یادته گفتم شوخیه ؟...جدی نمیگی.... تو گفتی شوخیه .... دوس داشتم مثل همه ی چیزای این دنیای مجازی شوخی باشه نمیدونم اما حسم میگفت شوخی نیست...و من بغض کردم ....

مثل بغض یه بچه وقتی  دست عروسکشا میکنن....بغض کردم از این دنیا....بغض کردم از صبر خدا....

یادمه اونشب گریم گرفت ...گریه از این دنیا ....

گریه از بیکسی بعضی آدما ....گریه از اینکه چه زیادن آدمای لاش خور که تو این دنیا میپلکن و همه جا رو آلوده به حضورشون میکنن و تا دنیا دنیاس پابرجان.....و چه گرفتارن بعضی آدمای ساده...

یادمه دلتو شکسته بودن مثل وقت بارون که دل گنجیشگا از ترس خیس شدن بالشون میشکنه.... یادمه یه چیزی به اسم بی وفایی آزارت میداد...یادمه دلتو خرد کرده بودن.....

یادمه دوس داشتی همه ی وجودتو بدی تا یه وجودو داشته باشی....آره یادمه خوب یادمه....

دعا میکنم زندگیت سبک باشه مثل یه بال...سبک از نامردی های این دنیا ..

.دعا میکنم همیشه زلال باشی مثل یه قطره شبنم ....دعا میکنم سالم باشی ...سالم به معنای واقعی...............

 

 

نوشته شده در سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:20 توسط مریم|

لای کتاب و دفتر قدیمیم دنبال یه چیزی میگشتم ...اما نمیدونم چی ...محبت یا خاطره ای از محبت ....عشق یا خاطره ای از عشق ....

بچگیام یا خاطره ای از بچگیام ...دوروبرم کبود از غبار بود غباری که رو دل خیلی از آدما نشسته ....

چقدر بزرگ شدیم ..دلم واسه بچگیم تنگ شده ..واسه بازیام ...آدم برفیام ...بادبادکای دراز پلاستیکی که روش عکس سندباد بود..دلم واسه شیطنتای بچگیم تنگ شده واسه دوستام ....دلم تنگ شده واسه بادبادکای کاغذی که تمام عشقمون این بود جای چسب با مربا درستشون کنیم ...دلم تنگ شده واسه نگاه های بی منظور و پاکی که تو عالم بچگی بمون بود .....آخ چقدر بزرگ شدیم...

دلم تنگ شده واسه بازی با پسر همسایه که وقتی میخوردم زمین واسه بند اومدن گریم تا خونه بام گریه میکرد.....و بعد با دستش اشک صورتمو پاک میکرد و میگفت فردا میای دوباره؟؟...

 و من با چشمای اشکی و هق هق گریه  میخندیدم و میگفتم آره.....آره میام ......

اما حالا کجاس اون نگاه پاک و بی غرض.......کجاس اون لطافت...صداقت...

میگذره زمان  ..میگذره ...بزرگ میشی ...بزرگ میشن آدمای دوروبرت ....یه روز به خودت میای میبینی خسته ای.. خسته ای از آدمایی که مدام محکومت میکنن به این که بچه نباش ...خلوت نکن....عاشق نشو...عشق نورز...محبت نکن ...

مبادا عاشقت بشن ...مبادا بت محبت کنن...مبادا کسی باشه که وقتی نگاش میکنی وجودت داغ شه ...مبادا کسی باشه که وقتی دور ازت این دوری گونتو خیس اشک کنه ....

مبادا وجودت متعلق به یه نفر دیگم باشه غیر خودت....مبادا دهنت بوی دوست دارم بده ....و هزار تا مبادای دیگه که فقط کار آدم بزرگاس نه ده تای بچگی.....

هراسانم تو این دنیایی که عشق پاک توش گمه ...همه دستخوش غریزه شدن...دستخوش نیاز.....

یادم نمیره که بم گفت....عشق پاک جرم واسه بعضیا و حکمش نرسیدنه .....

یادم نمیره اینجا دل خیلیارو شکستن ...اینقدر تکه های دلمون خرد شده که دیگه نمیشناسیمش....

یادم نمیره متنفرم از بی منطقی...بی محبتی ...دروغهای به ظاهر مصلحتی ...آدمای گرگ صفت....عشق های دروغی...

متنفرم از سیاست و کیاست و. رسم و رسوم....

دلم تنگ شده واسه درویشای قدیم که با یه غزل میبردنت به یه عالم دیگه و تو اوج رهایی رهات میکردن...

دلم تنگ شده واسه تخته سیاهی که آخر هفته ها زنگ آخر با گچی که بمون میگفتن مال بیت المال سیاش میکردیم و دل سیاهش میشد سبز نقاشی ما .....آخه ذوق  بچه دبستانی که بیت المال حالیش نیست....

حالا وقتی شده که هر نگات یه معنی میده.. میترسی از نگاه هایی که به ظاهر لطیفن...

دیگه پسر همسایه  واسه خودش مردی شده که لطافت بچگیو از یاد برده ...باید مواظب لطف و محبتش باشی ...تو مقصودی نداری تو لطیفی ...اونم هنوز هست؟؟؟....

خندم میگیره از این دنیای کاغذی ......

از این دنیایی که عشق ،هنر،محبت ،لطف،یکرنگیم دیگه ازش فرار میکه .....

از این دنیایی که بچه ها وقت دنیا اومدن از ترسش گریه میکنن وآدما وقت شکستن ازش فرار......

خندم میگیره از زندگی....زندگی...................

 

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1389ساعت 14:19 توسط مریم|

تقدیم به تمام پدرومادرانی که فرصت وداع با عزیزانشان را نیافتند....

داشتم به آسمون نگاه میکردم  که چقدر سفیدی داشت تو دل آبی بودنش... چشم مات شد چیزیرو درست نمیدیدم ...دویدم سمت آینه نیم قد اتاقم  روی صندلی جلوی آینه نشستم و سعی کردم لنزو از چشام دربیارم ....گریم گرفته بود ...

وقتی به دورو برم نگاه کردم ...یدفعه عکس بابایی رو دیدم که منو بغل گرفته بودو با اون ریش سفیدش که وقت بوسیدنم قلقلکم میداد لبخند میزد....چه لبخند شیرینی....

یادم افتاد که خیلی وقته  پیشم نیستی ....یادم افتاد که خیلی وقته کسی مری صدام نکرده...یادم افتاد که بدون خدافظی رفتی...بدون اینکه با اون چشای به رنگ یاست بم خیره بشی و بخندی ....

یادم افتاد چقدر دلم واست تنگ شده ...چقدر دوس داشتم باشی تا بپرم تو بغلت و بگم دوست دارم ....

 یعنی الان کجایی؟؟

تو این روز و شبا ...تو این لحظه ها....

وقتی میخواستی بری گفتی نذارین مریم واسم گریه کنه ...گفتی ضعیفه    تحملشا نداره ...گفتی مواظبش باشین ...به بابا گفتی دسشو تو دست یکی بذار که مثل خودت باشه ...گفتی بابایی نگفتی؟؟

نگفتی من بی تو چیکار کنم ...نگفتی من بعد تو با کی درد دل کنم ....نگفتی ..نه نگفتی ...رفتی بی معرفت شدی....

روزای اول به خوابم که میاومدی تا یه هفته شاد بودم ...خوشحال از اینکه دیده بودمت ...

اما گذشت ...گذشت و دیگه نیومدی ....   تمام آخر هفته ها میبردنم  سر یه سنگ سیاه که روش اسم تو بودو بالاش عکس تو ... .با اون صورت سفید و چشمای سبزی که وقتی نگات میکردم غرق طراوتش میشدم.....

دستم یه شاخه گل میدادن و میگفتن بابایی دوس داره مریمه سفید بذار تا بوش شادش کنه ...

 

وقتی از پیشم رفتی بم گفتن برمیگرده ..تا چند روز دیگه صبر کن...

ملاقاتت نیاوردنم گفتن تورو ببینه دلتنگ میشه واسش خوب نیست...

نیومدم که خوب شی اما  نشدی....نیومدی....ندیدیم بی خدافظی رفتی ..بدون بوسه ی آخر ...بدون بغل کردنم ....

رفتی و تنها عکس یادگاریتو ازم گرفتن ...اونم نه واسه اینکه قاب اتاقم باشه ...واسه اینکه بشه یه قاب فلزی بالای یه تکه سنگ که هویتتو نشون بده ....آه چه داغی بود رفتنت و چه داغیه نبودنت حالا که بزرگ شدم و محتاج نگاهتم نیستی...

نیستی ببینی من و لیلیت جه تنها شدیم نیستی ببینی آدما چه بیروح شدن ...نیستی ببینی اون دختر کوچولویی که تو نمیذاشتی اشک بدو تو چشاش حتی واسه یه لحظه حالا خون گریه میکنه ...از نامردیا ..از بیمعرفتیا...

نیستی ببینی ظلم اطرافیانو ...نیستی ببینی دیگه آدما سینشون مثل تنگ بلور نیست که ماهی قرمز دلشون معلوم باشه و ببینی به کدوم راه میره به راه اول یا هزار...همشون کبود شدن...

نیستی ببینی دیگه بچه ها شاد نیستن وقت باریدن برف ....آدم برفیاشونو خودشون با ها کردن آب میکنن...نابود میکنن که خاطره لطافت بچگی نابود شه که بشن مثل بزرگترهای الان که غیر کشتن خاطره کشتن همدیگرم بلدن...

یادمه دیدم وقت رفتنت هرچی خوبی بود تو این دنیا قطار کردی پشت تابوتتو بردی یه نقاب خاکی روشون کشیدی......

شاکیم از دنیا ...شاکیم از نبودنت از اینکه ندارمت ...از اینکه نیستی...

فرصت نداشتی باهام وداع کنی و من از این شاکیم بابایی خیلیم شاکیم......

خیلی وقته فهمیدم حرفات عین حقیقته.....حقیقت مطلق...

بابایی این گل واسه تو..گل مریم ..میدونم دوسش داری...خیلی دوسش داری.....

 

نوشته شده در شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:14 توسط مریم|

یه وقتی میرسه که دلت آشوبه ..نگرانی...فکرت هزار راه میره..

یه گوشه میشینی و زانوهاتو بغل میگیری و با خیالت بال درست میکنی و تک تک موقعیت هایی که الان ممکنه واسش اتفاق افتاده باشه پرواز میکنی....

بعضی هاش اینقدر دلخراش و نگران کنندس که مثل یه چاغو روحتو خط خطی میکنه و تو از دردش اشکت جاری میشه ...

با تمام وجود دعا میکنی توی اون موقعیت نباشه ....التماس میکنی یه چیزی از این بی خبری نجاتت بده ...نذر نیاز غافل از اینکه....

به کجا رسیدیم ما ....به حدی که دیگه اگه کسی که دوسمون داره واسمون پرپر بزنه  بازم دستمونو توی جیبمون بذاریمو سوت زنان از کنارش عبور کنیم...چه بی معرفت شدیم ما ....

نمیدونیم احساس جون داره ...زندس....هرچه بیشتر با پا لهش کنیم بیشتر نابود میشه یجایی میرسه که دیگه چیزی ازش نمونده  فقط یه مشت خاطره که میشه مثل یه قبر که فقط هرازچند گاهی میشینیمو یادی ازش میکنیم و میگیم یادش بخیر...

یادش بخیر عاشق بودیم ..واسه هم میمردیم...

یادش بخیر نفسمون به نفس هم بسته بودیم ...یادش بخیر پا به پای هم گریه میکردیم..میخندیدیم....

یادش بخیر تو بغل هم گم میشدیم ..یادش بخیر بوسه های  عاشقونه ....

عاشقونه ......تا به این کلمه میرسی پوزخند میزنی...یه پوزخند تلخ...خیلی تلخ...

بغضت اینقدر بزرگه که توی گلوت جاش نیست پس صدای هق هقت بلند میشه ...گریه میکنی با تمام وجود با تمام باقیمونده ی احساست....به حال خودت ....به حال بدبختیات ....به حال تنهاییات که هیچ وقت ازش دم نزدی.....به حال سادگیت .....

اینقدر گریه میکنی که خوابت میبره ..بیهوش میشی..

یدفعه به خودت میای میبینی  یه فرشته کوچولو آروم جلوت نشسته با  یه کاغذ سفید و مداد قرمزتودستش ...تا چشماتو باز میکنی شوق میدوه تو چشاش...

خاله ...بیدار شدی؟ خاله مامان میگه نقاشیت خیلی خوبه...خاله واسم یه قلب میکشی؟خاله قلب چه شکلیه؟

کاغذو از دستش میگیری و میشه آینه دغ..میشه بهانه واسه دوباره جاری شدن اشکات ....

یادت میافته  خیلی چیزا ....یادت میافته قسم هایی که به جون هم میخوردین ....قسم هایی که واستون از هرچیزی قابل اعتمادتر بود....یادت میافته شادیات ،غمهات ،شادیاش ،غمهاش،دلتنگیات...دلتنگیاش...و بازم پوزخند...

یاد پنج وارونه که واسه تو نماد بود .....یاد قلبت که ترک خورده ....

پس مدادو محکم تو دستت میگیری و واسش یه پنج وارونه میکشی . نشونش میدی ...میگی این قلب ....قرمزش کن ...مبادا با مداد مشکی رنگش کنی که سیاه شه ....مبادا از دستت بیافته که بشکنه ..مبادا بذاریش سر راه که بش پابزنن  ترک برداره ....مبادا......

و اون با تمام وجود با اون لبای کوچولو میبوستت  و داغی اون بوسه میشه تنها مرهم دردت ...تنهاییت....

 

نوشته شده در سوم شهریور 1389ساعت 10:22 توسط مریم|

همه چی مثل یه خواب واسم ..نمیدونم چرا اما حوصله هیچیو ندارم ..یه جورایی خستم ......

از اینکه نداشته هاتو به رخت میکشن..

خسته از خودخواهی ..خسته از بی درکی بی شناختی ...خسته از قضاوتهای نادرست و عجولانه ..خسته از بی مهری...

خسته از اینکه آدما همه چیزو واسه خودشون میخوان و بعد مهر واسه تو خواستن به پیشونیت میزنن...

خسته از اینکه اگه محبتی اونم از ته دل نثار کسی میکنی جای تشکر اونو وظیفه ی تو تلقی میکنه....

دیگه بچه های کوچیکم وقتی بادبادکشونوواسشون میفرستی هوا  تشکرشونو تو بی خیالی گم میکنن...

دیگه بزرگترها واسه محبت کردن قیمت میتراشن ...بچه ها لطف پدرو مادرها رو با وظیفه ی خودشون میزارن تو ترازو و سبک سنگین میکنن....

عاشقا به خاطر خودشون معشوقو دوست دارن نه به خاطر خودش.....

به خاطر خودشون به سنگ مقایسه دلشو میشکونن...

به خاطر خواسته ها و لذت های خودشون لذت های اونو نابود میکنن...

{دوست دارم چون تنهام ....

عاشقتم چون کسی جز تو حرفمو نمیفهمه ...

تو تنها امید زندگی چون به جای اینکه تکیه گاهت باشم باید تکیه گاهم باشی...

مهم نیست تو چه شرایطی هستی باید منو درک کنی.......}

میبینی حرفای کلیشه ایه  آدمای به ظاهر عاشق به معشوقشون.....

بیچاره چیکار کنه با این همه ابراز لطف.........آه که چه دنیای کثیفی شده ....وقت سختی و ناراحتی تازه یادمون میافته  کس و کار داریم ...یادمون میافته باید کمک کنیم...

حالم از این کمکای ترحم گونه بهم میخوره.....

تا لب به اعتراض باز میکنی میچسبوننت سینه ی دیوارو با تیر نفهمی و بی درکی و بی مهری و خودخواهی تیربارونت میکنن....

مگه کین که این اجازه رو به خودشون میدن...

وقتی تو اوج عذاب و غم و ناراحتی اونا لذت واهیشونو میبرن و بعد گله میکنن با پرویی هرچه تمام تر....

خیلی دلم گرفته ....خیلی..

احساسم مرده ...فکرم پژمرده ... نهال شیطنتم خشک شده ..دیگه از اون مریم شر و شور خبری نیست ....

هیچ چیز بهم شوق نمیده  ... نه عشق ...نه علاقه ...نه دوست ...نه همزاد... نه هیچ......

خستم از بس مراعات کردم و مراعاتمو نکردن ....خستم از بس از دوست و آشنا بد دیدم...

خستم از بس فهمیدم و نفهمیدنم ..خستم از بس بودم و واسم نبودن ....

ولی بازم ناشکری نمیکنم خدای منم بزرگه ....خیلی بزرگ

 

 

نوشته شده در یکم شهریور 1389ساعت 15:19 توسط مریم|

 

به پیاده رو نگاه میکردم ...به خیابون به ادمای دوروبرم که رد میشدن از کنارم .... نمیدیدمت ..حیرون بودم و سرگردون...

چشمام دنبالت میگشت .....بازم نمیدیدمت....

نوشتم کجایی؟؟..... جواب ندادی..... دوباره سوال کردم...

"چه چادر به قامتت میاد"...حرف تو بود....

خوندم ...لبخند زدم ....تعریف ماهرانه ای بود.....

خجالت کشیدم ..سخت بود کسی تورو زیر نگاه نافذ خودش پنهان میکرد و تو نمیدیدیش....

با عجله سوار اتوبوس شدم ...هنوز درست نایستاده بودم  که از پشت شیشه های کثیف اتوبوس  دیدمت که به درخت تکیه داده بودی و منو نگاه میکردی......

با دیدن  تو شوکه شدم  ..مثل دفعه ی اول دیدارمون  هیجان زده.....آخ که چقدر دلم تنگ شده بود ...چه آرامشی گرفتم ....این چند روز به اندازه ی چند ماه واسم گذشت....

 وقتی رسیدم پشت سرم بودی ...حضورتو حس میکردم .....دلم میخواست برگردم وخودمو غرق کنم تو بغلت...دلم میخواست دستو بگیرم ..دلم میخواست گریه کنم تو آغوشت بگم خستم از این دوری و جدایی.... اما نشد ....

خسته بودی و غمگین اما گفتی خسته نیستم ..گفتی تورو دیدم همه چی از یادم رفت ......

ایستادم به نماز  ...چند قدمی من نشسته بودی .... نمیدونم اما تمام نمازم فکر تو بود ...به خدا گفتم میبینیش..دوسش دارم ...دوسم داره ....ازت خواستم  اگه راهمون سرنوشتمون ...شادی زندگیمون یکی نیست   ازم جداش کنی اما اون الان اینجاس...چند قدمی من  با همون احساس ... فکر من اونه ...فکرش منم ....پس قسمت چیه؟؟

تمام شد    برگشتم رفته بودی از پشت شیشه ها واسم دست تکون دادی  و من بغض کردم ....اشکام ناخوداگاه سرازیر شد....گریه کردم  از دوری از جدایی حتی واسه چند ساعت...

وقتی کنارم نشستی و دستای مثل همیشه یخ کردمو گرفتی دیدم که چشماتو بستی و زیر لب یه چیزی گفتی اما نفهمیدم چی  سوال نکردم ..فقط نگات کردم  چقدر مرد شده بودی...

چه آرامشی ...تنها جایی بود که باهم بودنمون بدون ترس بود ..حریم امنی بود ....وقتی کنارم راه میرفتی و بم خیره میشدی میترسیدم نگات کنم آخه همیشه کم میآوردم....

وقتی با دست منو نشون دادی و گفتی آقا اینو ازت  میخوام جا خوردم .....آبشدم ....خجالت کشیدم ...

روز آخر وقت جدایی و خدافظی بغض گلومو گرفت  هرچقدر فرو میدادمش بیشتر پنجه هاشو توی گلوم فشار میداد  .. گفتم فردا برمیگردیم ..نگام کردی!! معنای نگاهتو نمیفهمیدم ... از همون لحظه دلم تنگ شده بود....

گفتی نرو بمون ...دلم میگیره میری ..

نمیدونی چقدر دلم میخواست بمونم...بمونم و تا خود صبح تو بغل تو باشم از گرمات گرم شم ...بات درد دل کنم اما باید میرفتم ...

همیشه وقتی میگفتن لحظه خدافظی سخته  میخندیدم ...میگفتم این کارا تو فیلماس ولی من و تو که فیلم نبودیم...وقتی جدا شدم از ناراحتی سرتو تکون میدادی  بم نگاه نکردی ..بت نگاه کردم .. گفتم خدانگهدار.... سرمو برگردوندم ...یه غصه ی بزرگ خودشو کشوند تو دلم  و نشست .... غصه جدایی از بهترین ...غصه ی جدایی از یه جای امن ..غصه ی جدایی از تو......

تمام مسیر و گریه میکردم ...به حال خودم  ...به حای دوریمون ...به حال عشقمون......

   

نوشته شده در هفدهم مرداد 1389ساعت 12:48 توسط مریم|

یادم میاد دیوارهاش سیاه بود ...چندتا میز کوچیکه شیشه ای با صندلی هایی که مثل آدمای سردرگم هرکدوم به یه سمت بودن..

من بودم ..شادی بود ...غم بود غم....

آخ که تو این مدت چی کشیده بود ....درد دل زیاد داشت اما لبخند میزد....

میگفت اومدم توجیحش کنم اما نه .......این شادی بود که داشت خودشو توجیه میکرد......

آخ دختر تو چی کشیدی......

چقدر محبت نثار کردی و فقط تلخی دیدی.....اینقدر نفرت از اون موجود بی ارزش وجودمو پر کرده بود  که میخواستم داد بزنم.....

در باز شد ....و چند لحظه بعد اون بود که  روبروی ما نشسته بود.....

سردی از چشمهای شادی میبارید....چقدر تغییر کسی که نمیتونست یک لحظه بدون عشقش نفس بکشه حالا شده بود یه کوه یخ...

خیلی سخته وقتی نفست به نفس کسی وابسته باشه و اون به خاطر نبود تو نفسشو حبس کنه....

خیلی سخته با تمام وجود عشقتو داد بزنی اون در جواب بگه به آینده با تو فکر نمیکنم........

خیلی سخته تو یه شهر خیالی از آرزوهات با اون ساخته باشیو  اون شهرشو بی تو و خاطراتت بسازه ......

میدیدم چه اشکی میریزیو چه زجری میکشی....... چقدر دلت شکسته بود و تو بازم دوسش داشتی....تکه های دلتو با باقیمانده ی خاطراتش بند میزدیو حسرت میخوردی....

میخندید اما خنده ی شیطانی....تمام وجودم پر کینه بود اما تو ساکت بودی....به تو نگاه میکردم و به او

با تمام وجود میخواستم داد بزنم از این همه وقاحت.....چرا سکوت کردی؟؟؟؟

ای کاش نفرینش میکردی ...ای کاش تو چشاش نگاه میکردی و من حقارت اونو تو چشای تو میدیدم.........

غزل خوند .....بغض کرد.....بغض از دست دادنه تو ....خندید اما تو حتی نگاهش نکردی....

گفتی دیگه بش فکر نمیکنی.....دیگه واست هیچی مهم نیست ...گفتی یادگاریاشو از خودت دور کردی و او پوزخند زد...

هرچی گفتی خیلی کم بود در جواب اون همه بی محبتی و بی انصافی......

نگاه میکرد به من که کاری بکنم که بهت بگه بش فرصت بده ...اما من میدونستم 3 سال کم نیست واسه برگشت ...میدونستم که تو به هر دری زدی که برگرده اما اون.....

حالا که برگشته دیگه عشقی تو دلت نمونده.....

یک لحظه دلم واسش سوخت..نگاهش کردم ....چشاش پر التماس بود.....نگاهت کردم ....دیگه خسته بودی از دل باختن و حسرت خوردن....

بلند شدم  و تو همراه من بلند شدی......غمت رو از محنت به دوش کشیدن کیفت  فهمیدم ....دستو گرفتم و همراهیت کردم...

ایستاده بود منتظر و تو حتی باش خدافظی نکردی....حتی نگاهش نکردی...حتی........

       

 

نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1389ساعت 15:15 توسط مریم|

فکر میکنم ..به زندگی که یه راز سر به مهر ..آدمای توش همو نمیشناسن ....میرن ..میان...میخندن ..گریه میکنن...

دل میبندن....بدون اینکه معشوقشونو ببینن...

از ته دل عشقی رو میخوان...عشقی که پاک باشه...عشقی که فقط واسه اونا باشه ...واسه خود خودشون...

مبادا آفتاب اونو ببینه ....روشو از مهتاب میپوشونن......انقدر اونو تو خودشون حل میکنن که میشن مثل معشوق...

ندیده از دور حالشو میفهمن ...دل تنگش میشن... بغضش خفشون میکنه...آهش از نهاد اونا بیرون میاد...میشکنن....خرد میشن اما کسی نمی بینتشون...

یه دل پر احساس میزارن کف دستشون و دو دستی تقدیم میکنن......تقدیم جسم و روحی که تو کلمه ها پیداش کردن...کلمه های تلخ اما دل نشین...

 

مینویسم واسه کسایی که محبت کردن واسشون خیلی راحته ....صافن ...مثل آب ...مثل آینه

کسایی که عشقو نثار میکنن فقط واسه خاطر شادی معشوق....واسه اینکه اون شاد باشه ...

عشقشونو به دیگری میسپرن واسه اینکه  اون شاد باشه ...

دلی را که بخشیدن پس نمیگیرن و بی دل میشن ...واسه اینکه اون شاد باشه....

 

وقتی اومدی  نمیدونم چرا اما نفهمیدمت....نوشتم واست ...پس جواب دادی ...چه زیبا بود....

درکت نکردم  اما ترکتم نکردم....

گفتی مال من باش ...عاشقم...نفهمیدم.......چشام خیس شد... . نفهمیدم....گونه هام داغ شد و اشکم سرازیر اما بازم نفهمیدم....

وقتی گفتم عاشقم ....ترسیدی

گفتم دوستش دارم ...رنجیدی ...

گفتم دلمو گرو دادم در قبال یه عشق دیگه ...گفتی آزادش کن و مال من باش...

گفتی نمیفهمم..گفتی نمیبخشم...گفتی .......

پس خوندم...ترسیدم..اما تنهات نذاشتم...اما تنهام گذاشتی...

رفتی بیمعرفت شدی....نوشتم  چرا با مرام؟...حرفتو کوتاه کردی....

رنجیدم اما چیزی نگفتم.

خدایا چرا به بندت اینهمه احساس دادی که عاشق شه   و در قبال دوریه عشقش عذاب بکشه ؟

مگه بندتو دوست نداشتی؟مگه دوسش نداری؟

خدایا چه حسی دادی به  آدمات که تنهایی عشق رو دوست دارن ...از وجود توان  و تو تنهایی ...

آخ ای کاش میفهمیدی توی قلب من چه خبره....

ای کاش میفهمیدی چقدر روحم خط خرده اس....

ای کاش میفهمیدی ...ای کاش......

 

 

نوشته شده در سیزدهم تیر 1389ساعت 11:30 توسط مریم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد آهنگ

كد موسيقی